در این زمین پست هنوز پا برجاست افسوس که سال هاست
سیاهی دل ما ان را بین خروارها خاک مدفون
کرده است...مردمان این خاک بیگانه اندبا این واژه مقدس......
جایگاه عشق مقدس ترین حریم دنیاست ...و عاشق پاک ترین
فرد هستی...تو نامش را عشق می دانی و نمی دانی هیچ از این واژه ؟!
!!! تو عشق را می فروشی..با چیزهای دنیوی بی ارزش عوضش می کنی
و نام این را عشق می نامی؟امروز عاشق و فردا فارغ...
این عشق نیست هوس است...و سیاهی در دل این نا مردمان رخنه کرده
و هر روز از ارزش ها دور می شویم
چشمان هیچ گاه دروغ نمی گویند...

از غبار این همه نامردی زمونه خسته ام.....
و قلم در دست می گیرم تا بازهم از نو بسرایم نغمه غمناک دل را...
به چشمات اعتماد نکن..اونی که نزدیک ترینت بود تنهایت می گذارد
با کوله بار دورنگی ....زمانه دل سنگ...مردمانی نامرد.
زمین دل سنگ..افسوس.. .چه کسی حرف از وفا می زند.....
و گوی زمین دامنگیر نفرین های شوم شیاطین شده...
این مصیبت رخنه می کند در دل ادمیان...
سعی کن با وجود این همه پست فطرتی
.با این همه انسان حیوان صفت... تو گوهر کمیاب انسانیت را در مروارید
وجودت نگاه داری ..ای زمان مردمان با ایمان بی گانه اند..
زندگی کن انسان حیوان صفت نه.....
به هیچ کس اعتماد نکن...
در انتخاب همراه دقت کن کهاز خودی خنجر زهر الوده خیانت را نچشی.. تو انسان بمان
.... رفیق بامرام کجاست گشتم نبود نگرد که نیست ..
زندگیم را با اشارت سر انگشتت ویران کردی...و تنهایم گذاشتی
و منو با غم سوختن رها کردی...
و من هنوز بهت زده ام در پیچ و تاب زندگیم..پر کشید
ازوجودم زندگی و گرمی..
و جوانه زد در دل تنهای من غم و غصه و من بازهم شنیدم صدای در
خود شکستنم را....
در نگاهم موج می زند حسرت و بی کسی تنها نوای لبان خاموش
من نغمه بی نوایست...
ان روز برای همیشه امید از زندگیم پر کشیدو لانه کرد دردفتر سرنوشت
من خاطرات و غبار بی کسی
و من برای همیشه تمام خاطراتت را حک کردم ..و با انها سر می کنم
این دو روز ماندنم را
من با خنده هایت شادم .. با گریه ات می گریم...با بودنت می مانم ..
....و با رفتنت برای همیشه رخت سفر می بندم
اسوده خاطر.. فارغ ازاین همه نامردی و غصه پر می کشم .
...همیشه با توام .....

: از خداوند نیرو خواستم، ضعیف آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم.
از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم،
ناتوانم آفرید که کارهای بهتری انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم، فقرم بخشید که که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم،
شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت برم،
آنچه خواستم به من نداد. آنچه بدان امید داشتم به من بخشید
و دعاهای نگفته ام مستجاب شدند و آنها این بودند: من هست

گوته مي گويد: «اگر ثروتمند نيستي مهم نيست،
بسياري از مردم ثروتمند نيستند»،
«اگر سالم نيستي، هستند افرادي که با معلوليت
و بيماري زندگي مي کنند»،
«اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد»،
«اگر جوان نيستي، همه با چهره پيري مواجه مي شوند»،
«اگر تحصيلات عالي نداري با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد»،
«اگر قدرت سياسي و مقام نداري، مشاغل مهم متعلق
به معدودي انسان هاست»،
«اما، اگر «عزت نفس نداري»، هيچ نداري
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد ازفریاد درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد انجا زیر خاک
شبی شاید امشب......لحظه وداع نزدیک خواهد بود......
اینده ای نچندان دور. ..و من می روم از جمع نارفیقان
خداحافظ ورق پاره های وجود من.....خداحافظ سیاهی دل من.....
خداحافظ چشمان همیشه تر من....
و در اخرین برگ پاییز دفتر سرنوشتم خواهم نوشت........پایان
خداحافظ
صدای خیس بارون رو می شنوی؟؟اسمون هم دلش گرفته...
.اسمون داره اشک می ریزه.....
دل خیس اسمون داره فریاد می زنه......
پس کجای مرهم زخم های بی کس ام؟؟ انگار اسمون هم انتظار می کشه...چشم های اسمون داره گریه می کنه...مثل چشای من......
دل اسمون خونه مثل دل من...کی خبر داره از حال و روز من.
..اسمون امشب دلش گرفته ..
از کی و چی نمی دونم ....بغض اسمون سنگبن
. .اروم اشک می ریزه ..می سوزه و
اسمشو فریاد می زنه.. کاش منم می تونستم مثل اسمون داد بزنم
این بغض سال هاست که در من
ریشه دوانده..می خوام مثل اسمون داد بزن.
. وای که دارم خفه می شم... اخ این بغض زندگیم و ازم گرفته
صدای تو کوچه می پیچه ..سکوت مرگ بار غم رو می شکنه.
.وای که این چه اشناست..
صدای یه هم زبون قدیمیه...اسمون طاقت نیورد و
بغضش ترکید..قطرات زلال چشماش می کوبونه
به شیشه اتاق خاطرات من.. ومن دوباره به خاطر می ارم اون
همه غم گذشته رو..منم هم پای اسمون
اشک می ریزم..یاد شب های که منو اسمون فارغ از هر رنج و بدی با هم
می خوندیم..چشمای
پاک اسمون لبخند می زدو من مست و مدهوش
ا ز این همه خوشبختی... افسوس که روزگار مجال لبخند نداد
من و اسمون هر دو زخم خورده ایم.. هر دو داریم اشک می ریزیم...
پس هر وقت ناله اسمون رو شنیدی
همسفر قدیمی ناله های لبریز از اشک من هم با
صدای اسمون درامیخته.. گوش کن صدای ناله های مرا
من و اسمون سال هاست که می گرییم...صدایم را بشنو که
هزاران طلب محبت نهفته است...صدای
هق هق منو بشنو ببین که هنوز دارم بخاطر رفتنش
تو اون غروب گریه می کنم و اشکان زلال اسمون
بر کوچه بن بست من حاکی از پاکی دل ماست.. و هنوزم می بارم
ایا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست؟؟
ایا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟؟؟
نظرت درمورده این واقعیت چیه؟؟؟؟ نظرت رو بنویس
به دنبال واژه می گردم....تا قلم نگاهم را سیراب کنم...
.واین اخرین نامه شاید هم اغازی
برای فرداییست که هنوز در راه نیست..
وکاغذ پاره نامه های من مچاله شده.. اینها حکایت از
این راز دارند و ان اشفته حالی من است..
.این ایینه خسته تر از همیشه زیر غبار حادثه وداع
محو می شود..تنها نمایانگر چهره اشکبار من است و
شاهد درددل های من است..............
ایینه مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می برد..
.و امروز دست سرد سرنوشت غبار قدم هایت
را برای همیشه از نگاه افتابگردان پاک کرد.
.امروز دست سرد بار پاییزی ایینه خاطرات را شکست..
شکستم ...و باز هم شکستم ..
.صدای شکستنم را که شنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایینه خیالم هنوز هم چشم هایت را به یاد دارد.
.هنوزهم فریاد می زنم با نوای خاموش صدایم.....
هنوز به یاد دارم نوای طنین اندازت را در غروب سرخ مرگ.
.قصه غصه های زندگی من همان
غروب است...هنوز هم متحیرم.. متحیر سرخی ان غروب.....
.متحیر کوچ تو....افسوس
زندانی ام !!!!! زندانی کوی خاک تو...مستم به باده شراب تو...
.محوم ..محو سکوت لب های تو..
......... و هنوزم در انتظار بازگشت دوباره تو............

....
بر این اراده کردهام:دویدن یه وقت توانایی..... ...رفتن به هنگام عجز از دویدن.......
. .. بر سینه خزیدن :به وقت بازماندن از رفتن...
جان بانیان(شاعر انگلیسی ...................................................................................
... پایانی نیست.....اغازی نیست......انچه هست......
. .. شور بی انتهای زندگی است......
......................................................................
...زندگی یا ماجراجویی جسورانه ای است یا هیچ......
هلن کلر
. ...................................................................................
...من با توام...ایا می هراسی؟؟ هرگز بر عشق و قدرت من تردید مکن..
...مغرورانه به پیش رو.بسی بی هراس.. من با توام تا یاریت بخشم.....
...فرا سوی رویاهایت. فراسوی امید هابت..........
من با توام: و توانت خواهم داد.... تورات ................................................................................................نمی توانم با همه چیز حکم فرما باشم....همه چیز را بچشم.
.همه چیز را دریابم..
...نمی تانم جام تجربه را تا اخرین جرعه سر بکشم.
.اگر مشتاقبه داشتن همه چیزباشم.
...همه ان چیزی های را که دازم از دست می دهم......
توماس مرتون
......................................................................................
....سخت ترین فتح....غلبه بر نفس است.....
ارسطو
..........................................................................................
...انچه به دیگران می بخشیم... به خود می بخشیم..
..انچه از دیگرای دریغ می داری..
... از خود دریغ داری..در هر لحظه که هوس را به
جای عشق اختیار می کنیم.....
..... . ..خود را از تجربه بهشت محروم داشته ایم.....
دیلیامسون
. ..................................................................................
...ترسو ها به اندازه انسان های جسور به دام خطر می افتند
هلن کلر .................................................................

خسته ام خیلی..راه زیادی در پیش است و
من توان رفتن ندارم..از همه بریده ام .
.هیچ امید به ماندن ندارم..می خواهم
رخت سفر ببندم و از این دیار غربت سفر کنم..از خودم رانده شده ام.
.و از چشم دنیا افتاده ام.سرنوشت اینگونه
برایم رقم زده است تنهای....بی کسی...خستگی....
هزاران سوال بی جواب در ذهنم جاریست دریغ از پاسخی..
همه می پرسند این چه دردیست
که اورا این چنین از پای در اورده... نگاه های دشمنان به من است
و لبانشان پر خنده است..
اری من مغلوب
غم شده ام..اری این پایان زندگی من است.
.چه کسی می داند شاید امروز ...
.فردا...اینده ای نچندان دور.. نزدیک
است...تنها و خسته به گوشه ای می خزم و
مثل همیشه همدم ثانیه های بی کسی ام را در اغوش می کشم
و چند سطری سطری از انچه در ذهنم است به زبان می اورم..
همه می خندند به احوال من و می پرسند
روزگار با او چه کرده که این چنین شده؟؟؟؟
و من همچنان با صدای سکوت فریاد می زنم بگذارید تنها سر کنم ...
.بگذارید در غم بی کسی خودم
بسوزم.. کمک نمی خواهم رهایم کنید..مرا از یاد ببرید.
..جه کسی از اخر قصه من با خبره؟؟
ندای مرا فرا می خواند زندگی کن غنیمت است
اما خبر ندارد که کسی نای رفتن ندارد.
.زندگی رو نمی خوام
هر کسی چیزی می گوید چه کسی خبر دارد
که سال هاست که ندای درونیم درخاک نهفته است..
چه کسی می داند که وجود من سالهاست
در میان خرورها خاک مدفون شده است و
من گویی مرده ای دربین زندگانم
نمی دانم این چه احساسی است که درون من ریشه
دوانده و بر وجودم خیمه می زند..نمی دانم
عذابم می دهد مرگم را نزدیک می کند غرور مرا در
خود می شکند..مجال زندگی را از من می گیرد
ارام ارام می خزد بروی دفتر سرد سرنوشت من ...اشک های شبانه من..
. دیگر حتی دستانم رمق نوشتن ندارد
می لزرد کاغذ پاره های سرنوشت من.. حرف هایم تکراری شده ..
..وای خدا کمکم کن می سوزم کمکم کن
نگاه همگان با هزاران سوال تعجب به من است
او چرا محکوم به سکوت ابدی...
..او که همیشه خندان بود
محکوم به گریه و اه شده ...او که همیشه لبریز از شوق بود
چرا این چنین تهی از زندگی شده..
و همه می پرسند و تنهای نوای من ..در این واپسین ثانیه های عمرم ..این است.........
تنهایم بگذارید برای همیشه ..بگذارید به درد غم تنهای خودم بسوزم..
.. تنهایم بگذارید......

در کنج عزلت تک و تنها نشسته ام..تاریکی حکم فرماست بر دنیای من.
. .گویی در این دنیای خاکی زندانی ام
حکم من در این زمین پست تنهای و جدایست....مجازات من در این یه
وجب خاک سختی و عذاب است......
و چرا سرنوشت این گونه برایم رقم زده؟؟؟
مسافر نگاه من..خیلی دلم گرفبه..از دنیاو مردمون گله دارم..
تا همه حرف دلمو بشنون... می خوام فریاد بزنم
وای که دارم دق می کنم از هجوم این همه غم و خاطره....................
مسافر نگاه من .. نیستس و ببینی حال و روزمو..بخدا خیلی سخته مسافر.
..یه روز که از کنار خاطرات زندگیت
اونای که باهاشون زندگی می کنی بگذری و ببینی زمان داره همه رو زیر
خروارها خاک دفن می کنه.....
مسافر به اخر خط رسیدم...اخر خط من تنای و نابودی.
اخر خط من چیزی جز دل تنگی و اندوه نیست..
مرگ من امروز فرا می رسد..همه جا تاریک و یه سکوت سرد
به گذشته ام می اندیشم ...توی دلم لونه کرده.....
زخم کهنه پشیمانی دوباره سر باز می کند.
.همه چیز خیال باطلی بودو بس....
می خواهم به زندگی ام رنگ دگری بزنم..
افسوس که تنها رنگ چشمان من رنگ عزاست....
می خواهم دفتر زندگیم را از نو بازکنم و بنویسم..
افسوس که تمام نام تو و خاطرات تو حک شده....
لعنت به هرچی سفر.....همه شب به یادت می سوزم و اشک می ریزم...
همه شب به یاد لحظه های اندک
با تو بدون می نویسم .... افسوس که هیچ گاه باز نخواهی گشت.
.. نمی دونم شاید انتظارم بیهوده است ..
غمی که همیشه در چشمان نمناک من موج می زند
و همیشه همرهم من است....
همیشه در این خیال بودم که روزی به تو بپیوندم...
زندگی به من مجال نداد... ارزویم این است و بس
و چه ارزوی محالیست و چه خیال خام و باطلی است..
.افسوس که زندگی هیچ گاه به من رمی خوش نشان نداد
من با تو اموختم... اموختم اخلاص را..
اموختم که شاد باشم اما شادی ام دیری نپاید...
اموختم که دوست بدارم همه را بی واسطه...تو ..
.تو اموختی به من راه رسم زندگی را..اموختی به من
اموختی معرفت را... خودت برای همیشه کوچ کردی از کنارم......
رفتی و تنهایم گذاشتی..
تو به من اموختی عاشق بمانم..عاشق زندگی کنم ...
. و در اخر عاشق بمیرم.
..عاشق او باشم که لایق
پرستیدن اس او که معبود همگان است.. او که انسان را با عشق افرید
و دوستش دارد ..اموختی به من دوست بدارم بی محابا...
راست بگویم بی واهمه
..تو به من اموختی راه رفتن را در جاده سعادت و کمال پس حال کجای
که ببینی سرنوشت تاریک و جاده ای پر پیچ و خم زندگیم را مسافر من
می دانم که هیچ گاه برنمی گردی
می دانم رفته ای برای همیشه اما دگر پاهایم قدرت قدم برداشتن ندارد ..
دارم از فرط بی کسی و تنهای
در این جاده می بازم سرنوشت را به دست نومیدی ...تنها ارزویم دیدن دوباره
توست. . بودن در کنار توست
زندگی بخاطر توست ... و افسوس که چه ارزوی محالیست..
تا ابد تنهایم ............ تا ابد
!!؟؟ ... . .کوچه بن بست زندگیم.......!!!؟؟؟
حکایت من حکایت کوچه خاطراته؟؟حکایت من حکایت رود جاری؟؟؟
حکایت من حکایت کویرو عطش؟؟؟
حکایت من حکایت رودو دریاست؟؟ حکایت من حکایت هق هق های شبانست؟؟ حکایت من حکایت دفتر خاطراته نیمه سوخته وجودمه؟؟حکایت من حکایت خورده های وجودمه؟؟؟
افسوس
...نامه رو با نامت اغاز می کنم و
با خاطراته کودکی و وداع به اتمام می رسونم.....
کویرم......کویری بی اب... تن پوشم شولای عریانی ایست...چشمانی دارم به وسعت اسمان غم زده جنون....
وجودم مالامال از سرشارو تهی ایست....
تن پوشم از خارو عطش...
تک ستاره اسمان سردو مخوفم.....
در انتهای این کوچه ایستادهام..در کمال ناباوری افسوس زندگیم چیزی
جز پوچی نیست..در انتهای ..
کوچه بازی های بچگی ام ایستاده ام..
.تمام خاطرات من تمام زندگی من در این کوچه نهفته است....
می خواهم بگذرم از این همه خاطرات و غصه ...افسوس نای رفتنم نیست..
.می خوام قصه غصه هایم را
از نو بگوییم افسوس نای گفنتم نیست....
اشک تنها واژه چشمان سرد و خاموش من
می خواهم تمام ...
اشک چشمانم را نثارقدم هایت کنم افسوس که همه را بدرقه نگاهت کرده ام...
می خواهم ببخشم تمام حیا تم را به تو ای سراپا خوبی..
. افسوس که حیاتی باریم نمانده.
افسوس که کویری خشک و بی ابم..
افسوس ...
می خواهم بنویسم هر انچه در این کوچه به من گذشت
باز هم افسوس که قلم همراهی نمی کند و دفترم
لبریز از واژه چشمانم می شود ..
قناری خاموش می شود از نگاه غم زده من
..ابر سکوت می کند در برابر
باران چشمان من... تاریکی شب می میرد در برابرتنهای و بی کسی من.
...اسمان سر تعظیم فرود می اورد
در برابر پاکی دل من ....و هزاران افسوس از این زندگی .
.غم و غصه هایم را در صندوقچه اسرارم به
خاک می سپارم..شاید روزی عاشقی از کنار گور سرد من گذشت ..
شاید عاشقی این صندوقچه را از میان
خاک من بیرون کشد و بخواند سر گذشت مرا در این کوچه بن بست.
... باز هم هزاران افسوس
زندگیم یاری نکرد و خاک مرا به دامان خود فراخواند...
و فارغ از همه درد و رنج های بی کسیم ارام در .....
این بستر سرد ارمیدهام..... شاید کسی یادم کند...........